مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
117
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
معمورهء هند بنا نهاده . و غول را نام ، سعدانست . و اى فرزند ، اين شيطانيست ستمكار كه خورش او گوشت آدميانست و پدرش او را از اين كار منع كرد . او سخن نپذيرفت و روزبروز طغيان او بيفزود . پدرش او را از پيش براند و پس از جنگها و رنجهاى بسيار ، او را از بلاد هند بيرون كرد . و بدين سرزمين آمده ، مسكن گرفت . راه بكاروانيان ميزد و به مسكن خود بازميگشت . او را پنج تن فرزندان دلير است كه هريك بهزار سوار حمله مىكند . و چندان مال و چارپايان جمع آورده كه در شمار نيايد . و من بر تو ازو بيم دارم و از خدا همىخواهم كه ببركت كلمهء توحيد ، ترا بر وى نصرت دهد . ولى هروقت كه بكافران حمله كنى ، بگو اللّه اكبر . كه كافران را خوار ميگرداند . پس از آن ، شيخ ، عمودى از پولاد بغريب بداد كه وزن آن يكصد رطل بود و آن عمود ، ده حلقهء زرين داشت كه هروقت او را مىجنبانيدند ، از آن حلقهها آوازى چون رعد بلند ميشد . و او را شمشيرى درخشندهتر از برق بداد كه طول آن سه ذرع و عرض آن سه وجب بود كه اگر به سنگ سختش ميزدند ، دو نيمه ميكرد . و زرهى و سپرى و مصحفى نيز به او داد و به او گفت : اكنون برو و اسلام بقوم عرضه كن . درحال ، غريب از نزد شيخ بيرون آمد و از اسلام خود فرحناك بود و بسوى قوم خود همىرفت تا بديشان برسيد . ايشان سبب دير كردن او را بپرسيدند . غريب ماجراى خويش بر ايشان فروخواند و اسلام بر ايشان عرضه داشت . همگى مسلمان شدند و آن شب را بخفتند . على الصباح ، غريب سوار گشته ، از بهر وداع بنزد شيخ شد . او را وداع كرده ، با سواران هميرفتند . كه ناگاه سوارى كه در آهن غرق بود ، بغريب حمله كرد و به او گفت : اى پستترين اعراب ، جامههاى خود را بر كن و گرنه بخونت غلطان سازم و با خاكت يكسان كنم . آنگاه غريب برو حمله كرد . جنگى سخت در ميان ايشان روى داد كه جوانان از بيم آن جنگ ، پير شدند و سنگها از هول بگداخت . پس از آن ، سوار نقاب از رخ بركشيد و او سهيم الليل ، برادر غريب ، پسر امير مرداس بود .